+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 20:29  توسط میثم
|
سلام ای شب معصوم...
و این منم . آزاده روحی ٬ در بند تنی. آزاد لکه دار روحی٬ اسیر طغیان خواهش. در بند دگرگونی تن. این است داستان زنی که همیشگی هایش او را به انزوای تن برد...
او در من زیست٬ کودکی پاکش را ٬کودکی غمگینش را ...
شاید اکنون که تن به وداع راضی شده و دل از ترس رهیده دیگر نوشتن این سطور احمقانه نباشد.
سلام ای شبی که چشم های گرگهای بیابان را
به حفره های خالی ایمان و اعتماد
بدل میکنی.....
چهار سال کمتر از یک قرن شرقی٬ یا در گرگ و میش بامدادی٬ یا در آتشریز آفتابی٬ شاید در سایه خنکی٬ ایزد متعال(که سلام و درود این بنده ی گنهکار بر او باد ) قلم بر موم دنیا برد و آفرینشی دیگر... دختری از جنس سیاهی
فرشته ای مغضوب بارگاه الوهیت٬مخیر بین عذاب و انسان ٬پا به عرصه ی گیتی نهاد .
زنی آغاز شد و این ابتدای دردناکیست.
.
.
.
کودکی هایش لابه لای لباسهای پر چین و بادبادکهای کاغذی و فرفره هایی از جنس روزنامه گذشت. افسون کودکی چیره بر رویای بزرگسالی است. لابه لای آغوش گرم ملایک عذاب زیستن آغاز شد. به خاک عادت کرد ٬ از آسمان برید و فراموش کرد شهابها وقتی می افتند آرزویی برآورده می شود. آری فراموش کرد.
بوی پودر تالک نوزادی هنوز برایم آشناست. رشد نکرده بزرگ شدم. تفاوت ها که به چشمم آشنا آمد حسرت مثل ساقه ی ترد گیاهی بر پیکرم دوید.درشت شنیدم و درشت دیدم... به گزافه گویی گزاف گویان عادت کردم و تکه گوشتی که درون سینه ام بیقرار در آمد وشد بود آهسته آهسته سنگی شد سخت بی حرکت. دیگر نرنجید٬ عاشق نشد٬احساس نکرد. به درد آشناست تنم. آشنای مشت های حقیری که بر پیکر کودکی ام ٬ بر استخوان خرد نوجوانی ام و بر پوست سالخورد جوانی ام هنوز کبودی هایشان قدرت نمایی میکند.
.
.
.
آسمان پر بود از ادراک آنزمان که مرا درخوشه های گندم آمیختی و سرشار احساس شد که به آتش پیوندم زدی٬ پر از دانه های الماس شد و شب راه به کالبدم گشود. تو با من آمیختی ٬من تکه های تو را بارور کردم و دراین زمین باسره آنگونه رویاندمت که خواستم.مادر در دختر بالیدن گرفت و از دختر زاییده شد و اینگونه بود که ما واژگون به طناب هستی آویختیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 20:28  توسط میثم
|
-
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
و میان من و تو فاصله جا میگیرد
-
من در این دشت جنون تنهایم
-
من از این فاصله ها بیزارم
-
و دراین گستره فاصل ها می میرم
-
من میان شب و روز
-
در تن خشک زمین
من میان صحرا
-
و میان جنگل
-
همه جا یکه و تنها
-
خسته از جور زمان
-
با تنی خورده به جان زخمی چند
-
میزنم بانگ که وای
-
هستی ام رفته بباد
-
ضجه ام را که شنید ؟
-
جای دل ، تنگ تر از مشت منست
-
قصه آمدنت باد هواست
-
با تو بودن دگرم چون رویاست
-
نفسم می گیرد
-
می گشایم نفسی پنجره را
-
تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:46  توسط میثم
|